X
تبلیغات
عشق یعنی...
دوستان پیشنهاد میکنم به وبلاگ پرواز به بیکرانه ها که تو لینکامه بسرید...

وب اصلیمه و پر از مطلب...

khodaya...

خداجونم...

سال جدیدمو با یاد تو شرو کردم..

روزای اولش خوب بود..تا اخرشم به تو میسپرم که خوب باشه..

اما..

خدایا..

یه حرفی دارم که ..

غرورم...

قلبم..

عقلم..

نمیذاره بگم...

نمیذاره به کسی بگم که زمانی..تمام زندگیم بود..

الان واسه یه سلام دادن نفسم بند میاد..

به کسی بگم که الان حتی واسش یه دوستم نیستم...

مثه دوتا غریبه از کنار هم ردمیشیم...

نه اون سلام میده..

نه من...

نه من میخوام سلام بدم..اما نگاهش بهم میگه غرورتو نشکن..ته سلامتم باز رد میشه میره..

اصن شاید منو یادش نیست...

خدایا دو نفرو خیلی دوست دارم..

یکیشو خودت بهم هدیه دادی ...عیدی امسالت برام عشقش بود..که اونو اصلا به زبون نمیارم تا کسی نگیردش...

یکی رو هم خودم انتخابش کردم...

خدایا دوستش دارم...

کاش اونم دوسم داشته باشه..

خدایا..به تو میسپرمش..

مواظبش باش..

سال و حال اونم مثه من عوض کن...خدایا مثه من یه سال خوب بهش هدیه کن..

گاهی..

همه ی دنیا را هم که داشته باشی ..

لحظه ای دلت هوای اغوشی را میکند که نه تو او را داری و ..

نه او یاد تور..

لعنتی...
لعنتی..به مرز جنون رسوندی منو...چرا اینطوری میکنی؟؟؟چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟

تولدت مبارک زندگی من..
تولدت مبارک عشق من...

با اینکه کنارم نیستی..با اینکه مال من نیستی..اما شادیت ارزوی همیشگیمه..

همیشه شاد باشی و موفق عشق من..

عوضی...
به همه میگم دوستت ندارم..ولی کیه که بدونه دروغه..میخندم...بلــــــــــــــــــــــــــــــــند..اما اون روزایی که خنده هام بلند تره دلم اشوب تره..دلم واست تنگ شده لعنتی...گفتم فراموشت کردم..اما..

عوضی هنوزم دوست دارم..

تازگیا حرفایی راجبت میشنوم که داغ میکنم..اما باور نه...

تو هنوزم رو اینکه حرفای پشت سرتو باور نمیکنم روم حساب میکنی..

هنوز روی سادگیم حساب میکنی..

میگن لیاقت دوست داشتن نداری...میگن ادم خوبی نیستی..میگن هستیه خیلیارو گرفتی..میگن میگن میگن....

هیچوقت دوست نداشتم یه ادم عادی باشم..اما تو نذاشتی..منم الان جزو همون خیلیام که نابودشون کردی...

عوضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستت داشتم...گفتی عوض شدی..نه تو عوضی شدی...اگرم عوض شدی واس ما نیس...

با این حال..خوشحالم..خوشحالم که شادی...خنده هاتو که میبینم هوس میکنم بیام بغلت کنم...اما دیگه نه..تو مال من نیستی ...منم جای اون درخت احساسی که خشکوندی تو دلم یه نهال غرور کاشتم...

دورو برم نباش..بذار این نهال غرور پا بگیره..

همینجا میگم...همینجا که نمیشنوی میگم....دوستت  دارم عوضی..

اعتماد به نفس کاذب
اعتماد به نفس کاذب

این یک بیماری مسری در پسران است.اگر برادر و یا دوست پسر ویا پسر شما این بیماری را بگیرد یقین بدانیدکه درعرض کمتر از یک هفته کل پسران محل را مبتلا میکند.پس برای جلو گیری از این بیماری اگر کسی رامشاهده کردید که مبتلا است حتما او را قرنطینه کنید.

علایم بیماری:

 ۱-گذاشتن ریش های نخ قیطونی

۲-طرز نگاه کردن به طورعجیب وغریب

۳-تکرار کردن جمله(هوش پسران از دختران بیشتر است)

درصورتی که:

پژوهشگران به این نتیجه رسیده اندکه فهم وشعور یک حلزون عقب افتاده ذهنی بیشتر از ۱۰ پسر است(محض اطلاع آقا پسرای پر ادعا)

۴-ایستادن زیاد روبه روی آینه

۵-استفاده ازجملاتی شبیه:(همین که گفتم‌‌)(حرفای من درسته) حرف مرد حرفه)و...

۶-مخالفت های پی درپی

۷-پایین بردن شخصیت دختران برای تقویت روحیه

۸-خواندن اشعاری از قبیل(پسرا شیرن مثل شمشیرن)

۹-شنیدن روزی ۵۰ دفعه(پسر پسر قندعسل)توسط مامان یا کاست ضبط شده توسط مامان

۱۰-خواندن کتاب هایی از قبیل:(چگونه اعتماد به نفس خود را بالا ببریم)(انرژی درمانی)(من بهترینم)(تقویت اراده در بیست روز)

خواستن....
هر وقع به جمله ی

" خواست توانستن است"

میرسم اتش میگیرم....

خدایا ...

یعنی او نخواست که نشد؟؟

(لطفا با درد و احساس بخونید چون با گریه نوشتمش...)

دیشب خوابتو دیدم....

تو خواب بازم با هم بودیم.....

تو حرف میزدی و من از شیرینی حرفات میخندیدم....

یهو وقت جداییمون رسید....من هق هق میزدم و گریه میکردم ولی پشتم بهت بود تا نبینی....

نمیخواستم بری ...

دوستت داشتم....

تو بغلم میکنی....

هق هقم  بالا میگیره.....

حالا توام گریه میکنی...

کاری که ازش متنفری...

بهم بگو بگو که همیشه دوست هم میمونیم....

بگو همو بازم میبینیم...

ولی تو فقط میگی که صبا گریه نکن ....

من...

من..

من تو رو واسه ابد میخواستم ....

چجوری حالا که قراره ازت جداشم اروم باشم...

دوباره بغلت میکنم..

اما....

از خواب میپرم...

نه...خدای من خواب بود؟!!!...

چشمام خیسه....

حال و هوای اتاقم حال و هوای خوابمه...

پس...

پس چرا تو نیستی...

چرا رفتی...

میخواستم ازت خدا فظی کنم ...

بگم هنوز دوست دارم...بگم گریه نکن...

بگم من دیونه ی وقتیم که تو گریه میکنی...

دیوونه ترم نکن....

میخواستم بگم دلم واست تنگ میشه....

میخواستم کلی حرف بزنم ولی تو ....

رفتی....

میخواستم بگم از این به بد بزگ میشم همونطور که خواستی...

میخواستم کلی حرف بزنم ...

اما رفتی...

دوستت دارم عشق من....

(هر کسی که این پستو میخونه ازش خواهش میکنم  خواهش میکنم با احساس بخونه من با گریه نوشتمش...تروخدا  تروخدا با خنده نخوندش...ترو خدا....)

"هری"...
هر کسی که میرود....یک روز باز میگردد...

انوقت تنها لایق یک کلامه است...

"هری"...

نوشته ی خودم...
حالا که رفتی برو..

برو و دیگه نیا...

تو دیگه واسه من مردی....

حالا که رفتی برو....

دیگه پشتتم نگا نکن....

از این به بد هم تو مردی واسه من هم من مردم واسه تو....

برو و پشت سرتم نگا نکن...

دیگه مهم نیست که بعد تو ناراحت تر و سرد ترم ....

دیگه مهم نیست که بد تو چقدر میخوام گریه کنم...

تو برو ....

خیالت تخت تخت...

من دیگه اون من سابق نمیشم...

تو برو...

خیالت راحت...

به اوبگویید دیگر "او"های نوشته هایم رابه خودنگیرد... ازاین به بعد اودیگر آن اونیست..

وقـتـی یـه آدمـی تـرکـت کـرد و رفـت.. حـتـی اگـه تـمـام زنـدگـیـت پـُر بـاشـه از ردِ پـاش.. بـایـد بـذاری بـره... اگـه دلـش بـاهـات بـود، هـیـچ قـدرتـی نـمـی تـونـسـت وادارش کـنـه بـه رفـتـن !

❤ شَبــــ کـہ میرسَـــב ❤کتابــــ בلمـ را وَرق مـے زَنــمـ ❤ و روزهـا بـــے تـُــو بوבטּ را شُمــارہ مــے کــُـنمـ ❤ اے کآش مـثل قـاصـבکــــ عـاشــِـــق بوבے ❤ و احــوال בلمـ را مـــے پُرسیــــدے !!

تبریک عشق من....

سال نو....

مدرسه ی نو.....یار نو...

شنیدم به کسی که براش گریه کردی رسیدی....

خوش بحال دل پاکت....

خوش بحالش که انقدر پاک هست که خدا حرفاشو بشنوه....

خوشحالم...

تو ام به عشقت رسیدی....

بازم تبریک میگم...

موفق باشی...

ولی اینو بدون که بعد از تو...

نه عاشق میشم...

نه لوس میشم....

نه از کسی دل میبرم.....

یه ادم مغرور و خشک....

تو این ادمو ساختی و تحویل جامعه دادی....

بعد از تو ادم نیستم اگه عاشق بشم....

بازم تبریک میگم..

برو باهاش خوش باش....

چه فرقی داره..

که ...

من...

بعد از تو...

سر به زیر تر و اروم تر بشم....

که....

بعد از تو....

دیگه از ته دل نخندم.....

چه فرقی داره....

تو برو...

خوش باش...

همین واسه من کافیه...

که بدونم....

یه جایی همین نزدیکی...

تو نفس میکشی....

تو میخندی...

تو شادی...

تو...

هستی....

تو تا ابد هستی ...

تا ابد ....

توی تموم خاطراتم....

برو...

خوش باش...

امروز تولد منه....

اما چه فایده....

تو که نیستی...

حتی تولدمم یادت نیست...مطمئنم...

دلم واست تنگ شده عشقم....

دوستت دارم...

تولد ......ت و لد.... تولدم ..م ....ب..ا...ر....ک..... 

Avazak.ir58 شکلک های یاهو (2)  
Avazak.ir58 شکلک های یاهو (2)

ویژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ آذر ماه‌:

خوش‌ بین‌،خوش‌ خلق‌، مهربان‌، خونگرم‌ و شاد،

درستکار، صادق‌، شریف‌، رو راست‌،

راستگو، بی‌غل‌ و غش‌ و بی‌شیله‌ پیله‌

اندیشمند، روشنفکر و فیلسوف‌ منش‌

جنبه‌ منفی‌ شخصیت‌ متولدین‌ آذر ماه‌:


خوش‌ بینی‌ کورکورانه‌، بی‌خیالی‌، بی‌دقتی‌، بی‌احتیاطی‌ و بی‌توجهی‌

ظاهر بینی‌ و بی‌ملاحظه‌گی‌

فاقد حس‌ مسؤولیت‌، بی‌قراری‌ و نا آرامی‌


متولدین‌ آذر ماه‌ در مجموع‌ دید مثبتی‌ نسبت‌ به‌ زندگی‌ دارند، آنها سرشار از

جسارت‌،جرأت‌، انرژی‌، تنوع‌ مهارت‌ و ماجراجویی‌ هستند و مایلند که‌ تجربیاتی‌

ماورای‌معمول‌ کسب‌ کنند. از آنجایی‌ که‌ ذهن‌ و فکری‌ باز دارند، از سفر، جهانگردی‌

واکتشاف‌ لذت‌ می‌برند. آنها اساسا جاه‌ طلب‌، بلند پرواز و خوش‌ بین‌ هستند و تا

جایی‌پیش‌ می‌روند که‌ حتی‌ تمام‌ امیدها و آرزوهای‌ خود را بر باد می‌دهند. آنها آرمان‌

گرا وکمال‌ جو هستند و می‌توانند بسیاری‌ از ناملایمات‌ را تحمل‌ کنند، بدون‌ آن‌ که‌

لطمه‌ای‌بخورند. آنها افرا‌ محترم‌، شریف‌، صادق‌، رو راست‌، درستکار، قابل‌

اعتماد،وفادار، راستگو، سخاوتمند، دست‌ و دلباز، با گذشت‌، بلند نظر و بی‌ریا

هستند وشدیدا خواهان‌ برقراری‌ عدل‌ و داد می‌باشند، خواهان‌ کمک‌ به‌ افراد

ستمدیده‌ جامعه‌هستند و گاهی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ خواسته‌هایشان سرکش‌ و

نافرمان‌ می‌شوند. آنها به‌راحتی‌ بین‌ وفاداری‌ و استقلال‌ مرزی‌ می‌کشند و آن‌ را به‌

حالت‌ تعادل‌ در می‌آورند.

 

درباره...
بچه ها!من نظر بدهید رو کردم:"بگو...بگو توام دیوونه ای"....و نظراتو کردم:"حس اشنا"...پس دنبال کلمات قبلی نباشین و نظر بدین!

نامه ای به عشقم...

سلام عزیز دلم عشقم جونم عمرم نفسم!خوبی؟

دلم برات یه عالمه تنگ شده !کجایی پس بی وفا!نمیگی اومدی منو وابسته کردی و گذاشتی رفنی!؟ نمیگی

دلم برات تنگ میشه؟!نمیگی طاقت نمیارم؟!نمیگی زندگیم تلخ میشه؟!نمیگی کار هرشبم گریه میشه!نمیگی

دیوونه میشم؟!نمیگی دنیا همینجوری واسم جهنمه چه برسه که تو نباشی؟!نمیگی دلم برای بغل کردنت برای

اینکه گونه هاتو ببوسم و تو بگی پرو شدیا تنگ میشه؟!نمیگی حسرت میکشم؟!نمیگی ....نمیگی؟

دیوونه م کردی! از من یه ادم منزوی ساختی! منی که همیشه خودمو تو دل همه جا میکردم دیگه حتی الان

نمیفهمم چی دارم میگم!ادمای اطرافم حرف میزنن ولی من تو حال و هوای خودمم! هیچکس حرفامو نمیفهمه

!همه میگن فراموشش کن!ولی مگه میشه؟!مگه میتونم؟! به خدا دیگه طاقت ندارم !دارم میمیرم!دلم برات

تنگه!یه عالمه!یادته همیشه زنگای ورزشتون ده دقیقه ی اخر میومدم پایین؟من واسه تو از درسم کم کردم!خودمو

خورد کردم!جلو همه!دارم دیوونه میشم!اصلا تو این دنیا نیستم!همش پیش توام!پیش کارات رفتارت دوستیات

محبتات!پیش چشمای اشکیت! اونموقع که اشک حلقه شده بود توی چشمتو چشمای قهوه ایتو ممتمایل کرده

بود به عسلی اصلا از یادم نمیره!صبحا که همیشه خوابت میومد!یادته همیشه گشنت بود؟راسی بهت تبریک

میگم! واسه همه ی نمراتی که داری...واسه....مدرسه ی جدید!

کاش اینو میخوندی!کاش....راسی مگه تو نگفتی که تو تابستون هر هفته میبینمت پس چی شد؟! خوب میزنی

زیر قولت !ولی من بهت قول میدم دوستت داشته باشم!قول میدم بزرگونه تر رفتار کنم همونجوری که تو

خواستی!قول میدم لوس نباشم!قول میدم ساده باشم!اما ساده دل نبندم !

قول میدم....

دلم واست خیلی تنگه!خیلی......

شماره نداره!

پریناز اینا پنجشنبه ها زنگ اخر ورزش داشتن.موقع زمستونم که حدود ساعت 6 هوا تاریک بود. ته مدرسه ی ما

یه صندلی بود  که دو تا درخت کنارش بود(که همیشه پاتوق ما بود...) هفته های بعد از ظهری بین اون دوتا

درهخت تاریک تاریک بود!

یه بار نجمه داشت گریه میکرد منم رفتم بغلش کردم.زنگ تفریح دوم بود  داشتیم روبه روی کلاس پریناز اینا با

نجمه حرف میزدیم که یهو دیدم یکی بغلم کرد ! اول فکر کردم ساحله اخه اون همیشهمنو اینطوری بغل میکرد اما

وقتی دیدم پرینازه  جا خوردم...ولی به روی خودم نیاوردم.حرف ما که تموم شد پریناز برگشت به نجمه گفت چرا

گریه میکردی ناراحت شدم...


منم به پریناز نگاه کردم.خیلی بهم بخورد.اخه من سر نجمه اوایل حساس بودم ون نجمه یکی از عشقامو ازم

گرفته بود(بگم من همش دوتا عشق داشتم که یکی شو نجمه ازم گرفت و پری دوومیش بود...)می ترسیدم


زنگ اخر به فائزه ماجرا رو گفتم اونم پرینازو صدا زد پرینازم  اومد کنار من رو نیمکت نشست منم بهش گفتم :

پریناز من نمیدونم تو با دیگران چه جوری رفتار میکنی ومنم نجمه رو خیلی دوست دارم چون دوستمه و دوستش

دارم اما اگه میخوای بهش محبت کنی لطفا پیش من نباشه..

و چند  بار حرفامو تکرار کردم....

پریم حرفی نزد و به من نگاه کرد تا زنگ خورد بلند شد رفت...

جواب نسیم سحری
نسیم سحری جان....واسم نظر خصوصی گذاشته بودی که نمیتونم جواب بدم......لطفا یه وب بساز تا جواب کامنتاتو اونجا بذارم....بوووس مرسی...

بار ششم....
دفعه ی بعدی که دیدمش داشتم یه اتیشی تو مدرسه به پا میکردم....

رفته بودم کلاسشون واسه عوض کردن یکی از چرت ترین

معلما از بچه ها امضا بگیرم که یهو پریناز و فندق سر رسیدن

فندق برگشت به من گفت قضیه چیه منم بهش گفتم چیکار دارم میکنم...

فائزه هم به من گفت :بده پری امضا کنه...

منم دادم پری...پری بهم نگاه کرد خندید گفت این چیه...

تا اومدم براش بگم  فائزه دستشو گرفت گفت امضا کن.

پرینازم امضا کرد.منم بهش نگا میکردم...بعد اومدم

اینور دادم یکی دیگه امضا کنه اونم گذاشت رو میز

معلم دقیقا جلوی میز قبلی پریناز تا امضا کنه..

پرینازم اومد بشینه سر جاش که متوجه شدم داره بهم

نگاه میکنه منم سرمو برگردوندم بهش نگاه کردم

...پریم بهم خندید....منم بهش خندیدم...بعد واسش دست

تکون دادم و اومدم پایین که برم سر کلاسمون...

(دفعات بعدی شماره نداره اخه ترتیبشونو یادم نمیاد فقط لحظه هاشو یادمه.....)

نامه...
اینم نامه یی که به پریناز دادم...


ادامه ...
فعلا.....
ببخشید.......واسم دعا کنین امتحانامو خوب بدم....هم من هم عشقم.....و سال یعد باهم باشیم......منم دعا میکنم اگه امتحان دارید خوب بدید.......خدایا هر کسی که به وب من سر  میزنه......امتحاناشو خوب بده ....امین.....شمام دعا کنید دیگه....

بار پنجم.....

اومدم تو سرویس نزدیک بود گریه م بگیره که فائزه گفت:گریه نکن....هرکاری بتونم واست میکنم.....

فرداش پنجشنبه بود......فائزه زنگ تفریح اول دست تو دست پری اومد دم در کلاسمون...........به من گفت:دستشو(دست پری رو)بگیر بریم....منم دست پری رو گرفتم رفتیم حیاط......فائزه گفت:ببین من دو نفرو به پری پیشنهاد دادم.....یکیش تویی ......اومدیم پری ببیندت......منم به فائزه گفتم: اگه نمیخواد مجبورش نکن.....زوری نیست که......

بعد مبینا اومد و با پری حرف زد.......و سه تایی با هم رفتن.....زنگ تفریح نخورده بود که فائزه خندون اومد پیشم گفت پری گفته:دختر خوب و توداریه.....اونموقع انگار کل دنیا رو بهم داده بودن.....منم شاد و خندون رفتم سر کلاس یه نامه واسش نوشتم دادم فائزه بده پری(شرح نامه تو پست بعدی....) زنگ اخر بود معلما جلسه داشتن.....منم بیرون بودم.....دیدم پری اومد دم کلاسمون صدام کرد....منم رفتم پیشش گفت گوشتو بیار جلو.....منم گوشمو بردم جلو ....اونم گونه مو بوسید......منم اومدم بوسش کنم که ناظممون اومد....ولی یه بوس کوچولو کردمش....بعد پری رفت......زنگ که خورد به فائزه گفتم :بهش دادی؟ گفت :اره اول که دادم بهش فک کرد ما یکی دیگه س پرتش کرد رو میز که بعدا بخونه...ولی وقتی گفتم مال صباست ....ورداشتش خوندش ......وقتیم که تموم شد گذاشتش رو قلبش.....

ادامه دارد.......


برچسب ها: بار پنجم
معرفی.....

اقا من دیدم نمیشه هردفعه که  از کسی حرف

میزنم هی پرانتز باز کنم بگم کیه بخاطر

همین گفتم ی پست در این باره

بذارم........:



ادامه ...
سومین بارو چهارمین بار....

بار سوم دیدارمون خیلی کوتاه بود به خاطر

همین فرداشم تعریف میکنم.......چهارشنبه

بود رفتم سر کلاسشون دفتر نمره

بگیرم....سرش پایین بود داشت

مینوشت....تنها یه نیم

نگاه....و.......جرقه عشق........اومدم

تو سرویس به یکی از بچه ها(همون کسی که

بار اول که پری رو دیدم به خاطرش رفته

بودم کلاسشون...)گفتم من دیوونه ی اینم و

با دست پریناز رو نشون دادم.......اونم

که شرط بسته بود که اگه من عاشق پری نشدم

من به اون بگم غضنفر و اگه

شدم....برعکسش....بهم گفت غضنفر دیدی

گفتم!!!!!!!!

فرداش که اومدیم مدرسه رفت

پیشش.........پری روزای اول خیلی دوست

نداشت...تقریبا تنها بود....بخاطر همین

دست دوستی رو پس نمیزد(البته فقط دست

دوستی منو پس زد....)مبینا باهاش گرم

گرفته بود و هی از جلوی من با اون رد

میشد....این رفتارشو دامه داد تا زنگ اخر

که تو نماز خونه دعا داشتیم.....منم تو

نمازخونه نتونستم خودمو کنترل کم و گریه

کردم......فائزه هم فهمید.....رفت به

دختر خاله ی پری گفت......مینا(دختر خاله

ی پری)اومد دستاشو گذاشت رو چشمام و گفت

من کیم....منم با بغض گفتم :هر کسی که

هسی ترو خدا سربه سرم نذار......اونم گفت

چی شده از فرط خوشحالیه؟!!!!! سواحلم

گفت: خوشحالی چی؟! مینا گفت :گفتم شاید

شنیده پری دوسش داره از خوشحالی گریه

کرده!!!!من به مینا نگاه کردم و

گفتم:دروغ نگو........خلاصه گذشت و نجمه

که فهمیده بود من پری رو دوس دارم رفت

بخاطر اینکه پری حرف میزنه اوردش کنار ما

نشوندش....منم که از خدا خواسته برقو تو

چشام میشد دید.......بعد پری روبه روی من

نشست دستشو اورد جلو ابروهای منو صاف

کنه(اخه ابرو های من صافه اگه بهم بریزه

صورتم داغون میشه....) بعد(به گفته ی بچه

ها)گونه های من گل انداخت.....منم دیدم

پری خندید اما نفهمیدم واسه چی

بود.....بد پری پاشد رفت وقتی برگشت با

زانو نشست رو پاهای من......ینی زانوهاش

رو پاهام بود........بعد بلند شد

رفت.....فائزه اومد پیش من که صبا پریناز

اینا (پریناز و مینا) عادت دارن واسه

خودشون دوس دختر پیدا میکنن و زن میگیرن

میخای به پری تورو پیشنهاد بدم؟....منم

از خدا خواسته قبول کردم...اما پری قبول

نکرد......زنگ که خورد دیدم پری رفت پشت

ابخوری....منم رفتم به بهونه ی اب خوردن

وایسادم بهش نگاه کردم.....بعد با هم

رفتیم سمت در.......منو دوستم داشتیم

میرفتیم که پری اومد بره....منم دوستمو

کشیدم عقب تا اول پری بره و.............

این داستان ادامه دارد.....


برچسب ها: بار سوم و جرقه ی عشق
دومین.....

بار دوم که دیدمش به عنوان معلم(واسه طرح مدام)رفته

بودم کلاسشون....معلم ورزششون بود......خیلی مغرور

بود.....وقتی رفتم سر کلاسشون به خاطر اینکه تک زنگ

دوم بود تو حیاط بودن.....رفتم پیششون انگار نه

انگار که مثلا من جای معلمشون اومدم.....منم انگار نه

انگار....نشسته بود رو یکی از صندلیا...الاء که

اونروز جای مجابی مدیرمون بود اومد از جلوش رد شد

.....پریم بلند شد بلند داد زد :ساملک خانم

مدیر....الاء هم بیتوجه رد شد.....رفت و دوباره برگشت

....دوباره پریناز بلند شد داد زد :چاکریم خانم

مدیر...الاءهم خندید و رفت....پریم خندید....از اون

خنده هاش که من دیوونشم.......بد من تو دلم به کاراش

خندیدم.....گذشت تقریبا نیم ساعت مونده بود به زنگ

که کل بچه های کلاسشون نشستن وسط زمین بسکت......و

اهنگ خوندن.....مژگانم(دوسته سه سالم)هی اصرار میکرد

که پری بیا وسط برقص.....پریم بعد از کلی ناز کردن

اومد.......انقد اونروز ازش متنفر شدم که حد

نداشت.....اخه شبیه امین حیایی تو فیلم شیش و بش

میرقصید....خلاصه زنگ خورد و همه رفتن.......

(این داستان ادامه دارد....)

منتظر خاطره ی بعدیم باشین.....راسی نگفتم که من از

اول از پری متنفر بودم اما حالا کل زندگیمه.......


اولین بار....
بار اول که دیدمش داشت پای وایت برد کلاسشون یه چیزی

مینوشت و منم رفته بودم کلاسشون (به خاطر یکی که حالا

ازش متنفرم) !نشسته بودم سر صندلی معلم. یهو یه چیزی

گفم پرینازم بهم نگا کرد منم  یهو بلند داد زدم:

واییییییییییییییییییییییییییی این چقدر شبیه

زهراس(یکی از بچه های پارسال)!پریم یهو سر جاش خشکش

زد ......بعد به من نگا کردو خندید.......اصلا یادم

نمیره....دوباره ازم پرسید کی؟ منم گفتم هیچی بابا

شبیه یکی از بچه های پارسالی! اونم با غرورهرچه تمام

تر به نوشتنش پای وایت برد ادامه داد! داستان من از

اینجا شروع شد.....فردا ادامشو مینویسم.....ینی

دومین خاطره ام......!

عشقم....

اینم درباره ی  عشقم:

1-تقریبا قد کوتاهی داره.

2-موهاشم کوتاهه کوتاهه.

3-اصلا چاق نیس...اتفاقا خیلیم رو فرمه.

4-فوق العاده شوخ و شنگوله.

5-تو هر شرایطی میخنده.

6-ولی وای به حال ما اگر از چیزی ناراحت بشه....قاطی میکنه به تمام معنا.

7-اما بگما هر چیزی ناراحتش نمیکنه..در اصل بی جنبه و زودرنج نیست.

8-مهربونه.

9-اما محبتو زیر نقابی از غرور قایم میکنه.

10-کل ه های مدرسه ی قبلیش عاشقشن.

11-کل بچه های این مدرسه م عاشقشن.

12-کلا منکه دیوونشم.

13-اهان یادم رفت بگم تو دیونه بازی استاده......

14-عاشق رنگ سبزه.

15-قبلا عشق رنگ صورتی وبنفش بوده ولی حالا حالش از این دوتا رنگ بهم میخوره.

16-از لوس بازی زیاد خوشش نمیاد.

17-از رفتارای دخترنه هم چزی حالیش نیست.

18-غیرتیه اما سر کسی که دوسش داره.

19-درسش خوبه..خیلی خوب.

20-فقط به دس فکر میکنه

21-به غیر از رفیقفابا زیا به بقیه اهمیت نمیده....

22-از بیسکوییت بدش میاد ولی مجبور بشه میخوره....

23- تاریخ تولدشم:29/9

24-(به گفته ی بچه ها )همیشه گشنشه......

25-به گفته ی بچه ها و یقین خودم عشق کلاهه


برچسب ها: PARINAZ IS MY LOVE